می دانم دیر کرده ام. می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند. می دانم بنفشه های پار سال دیگر برنمی گردند و عقربه ها حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند. پاره های روحم روی دفترم است. هرچه دستم را دراز می کنم, نمی توانم ستاره ای بچینم. هر چه جست و جو می کنم نمی توانم تو را لمس کنم.
باور کن دل من اتفاقی نیست. می توان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است پرسید. می توان از همه رهگذرانی که در پیاده رو های دلتنگی زیر باران مانده اند, پرسید یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار میشود, پرسید. خدایا مرا دریاب! همه امیدم به توست. نا امیدم نکن.
|
+| نوشته شده توسط
saraa در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
|