تبليغاتX
setareye-pars
 

صدای نغمه های باران

از گلوی کوچه می آید

هم آواز با

پرندگانی که در باغچه سبز شده اند

و دیگر

این برف سپید نخواهد بارید

راستی بامداد که برسد

بهار را

لای یک کارت تبریک

برایت خواهم فرستاد

|+| نوشته شده توسط saraa در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 بهار!! پرده از عاشقی بردار

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود. زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار. نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته، رسوایی است.

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ..
***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.

                                                                                                                                              (عرفان نظرآهاری)

|+| نوشته شده توسط saraa در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 بهار
|+| نوشته شده توسط saraa در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 باد
 

من  بر باد سوارم با ابر بهار اين روزها ميگريم

زيرا نه بهار به ياريم شتافت نه سرنوشت

اکنون می دانم.....

 که هيچ گه نمی توانم فاصله را

در نفسی کوتاه بينمان خلاصه کنم

|+| نوشته شده توسط saraa در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط saraa در پنجشنبه نهم اسفند 1386  |
 من به تکرار می رسم هر بار

روزي از سنگ
روزي از ديوار
روزي از امتداد
روزي از تکرار
روزي از پرده‌ها و پستوها
روزي از طعم خانگي سرشار
پنجره قاب کهنه‌ي ديروز
آسمان روي چشم‌ها آوار
در به سمتي که بسته شد چرخيد
من به سمت هميشه
سمت قرار
آسمان سايه‌بان تنهايي ابرها
عابران بي آزار
کوچه ها واژه ها ي سردرگم
جاده ها حرف هاي ناهموار
من به ترديد مي رسم هر روز
من به تکرار مي رسم هر بار




|+| نوشته شده توسط saraa در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 آرام تر از خواب درختان

 

می دانم دیر کرده ام. می دانم خیابان ها تمام شده اند و پاهای من هنوز نرسیده اند. می دانم بنفشه های پار سال دیگر برنمی گردند و عقربه ها حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند. پاره های روحم روی دفترم است. هرچه دستم را دراز می کنم, نمی توانم ستاره ای بچینم. هر چه جست و جو می کنم نمی توانم تو را لمس کنم.

باور کن دل من اتفاقی نیست. می توان از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته است پرسید. می توان از همه رهگذرانی که در پیاده رو های دلتنگی زیر باران مانده اند, پرسید یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار میشود, پرسید. خدایا مرا دریاب! همه امیدم به توست. نا امیدم نکن.

|+| نوشته شده توسط saraa در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 درد و دل با خدا
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط saraa در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 زندگی اجبارست

شاید آن روز که سهراب نوشت

 تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینطور نوشت :

هر گلی هم باشی

 چه شقایق , چه گل میخک  و یاس

زندگی اجباری ست

|+| نوشته شده توسط saraa در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 سکوت

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه می سازد...

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد...

گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش...

و او یکریز، پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد...

و خواب خفتگان آشفته تر سازد...

بدین سان بشکند هردم

                                    سکوت مرگبارم را...

                                          

                                                      سکوت مرگبارم را...

|+| نوشته شده توسط saraa در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا